پرسش و پاسخ

  • 1. مالكيت مطلق خدا : يكي از وظايف امام، كه مورد پذيرش همة گروه‏هاي اسلامي است، حكومت و سلطنت بر مسلمانان است. امام كسي است كه مي‌تواند به افراد جامعه امر‌و‌نهي كند و به حكم آية اولي‏الامر پيروي از او نيز به‌طور مطلق واجب است. از طرفي مي‏دانيم كه سلطنت و مقام امر‌و‌نهي و مُطاع مطلق بودن حق خاص الهي است و هيچ‌كس بدون اذن و عطاي الهي چنين حقي بر ديگران ندارد. به تعبير قرآن كريم:
    قُلِ اللّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ تُؤتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلي كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ؛ «بگو: "بارخدايا، تويي كه فرمان‌فرمايي؛ هر‌آن‌كس را كه خواهي، فرمانروايي بخشي، و از هر‌كه خواهي، فرمانروايي را بازستاني، و هر‌كه را خواهي، عزت بخشي، و هر‌كه را خواهي، خوار گرداني. همة خوبي‏ها به دست توست، و تو بر هر چيز توانايي"».
    بنابراين، اگر همة انسان‌ها مملوك خداوندند، و حق سلطنت بر انسان‌ها فقط از آنِ اوست، هر‌گونه خلافت و ولايت و امامتي بايد به او منتهي شود، وگرنه باطل و شيطاني خواهد بود.
    2. عصمت امام : يكي ديگر از مهم‌ترين ادلة منصوب بودن امام، معصوم بودن اوست. اگر امامت به معناي استمرار وظايف نبوت، جز در مسئلة وحي است و اگر امام بايد معصوم باشد و منصوص، بنابراين بايد منصوب نيز باشد؛ زيرا عصمت امري دروني و باطني است و تشخيص آن در توان مردمان نيست. تنها خداوند است كه مي‌تواند معصوم را به مردم بشناساند. امام رضا در اين باره مي‌فرمايد:
    آيا قدر و منزلت امامت در ميان امت را مي‏شناسند تا گزينش امام براي آنها جايز باشد؟ همانا قدر و شأن امامت بزرگ و منزلتش بلند و اطرافش دست‏نايافتني و عمقش دورتر از آن است كه مردم بتوانند با خِرَدهايشان به آن برسند يا با گزينش خود امامي را نصب نمايند. آيا ممكن است برگزيدة آنان داراي اين صفات باشد تا بتوان او را مقدم داشت؟ سوگند به خانة خدا كه از حق تجاوز نموده، كتاب خدا را پشت سرشان انداختند. گويا نمي‏دانند كه هدايت و شفا در كتاب خداست و آن را دور انداختند و از هواي نفس خود پيروي كردند.
    پس از بيان شرايط و ويژگي‌‏هاي امام و توضيح منصوص و منصوب بودن امام، مناسب است دربارة مصداق اين نص و نصب، توضيحي داده شود. شيعه معتقد است كه بنا بر دلايل متعدد، پيامبر گرامي اسلام به امر خداوند علي‌بن‌ابي‌طالب را به جانشيني منصوب كرد. علماي بزرگي مانند مرحوم علامه مجلسي در بحار الانوار، مرحوم شيخ‌حر عاملي در اثبات الهدي، مرحوم علامه اميني در الغدير، مرحوم ميرحامد حسين لكنهويي در عبقات الانوار، مرحوم علامه حلي در نهج الحق، مرحوم قاضي نورالله شوشتري در احقاق الحق و بسياري ديگر از علما به اين بحث پرداخته‌اند و از كتب اهل سنت نيز مؤيد آورده‌اند. ما به دليل اهميت بحث از سويي، و نبود مجال براي طرح آن در اين قسمت از سوي ديگر، در پيوست درس به‌اختصار به برخي از دلايل اصلي آن اشاره مي‌كنيم.

  • لازمة جانشيني پيامبر در همة امور جز تلقي وحي، تخلق به اخلاق او، اتصاف به اوصاف او و عمل بر اساس سيره و روش زندگي اوست. يكي از اهداف بعثت، استكمال معنوي و اخلاقي انسان‌هاست و به همين دليل گفته مي‌شود كه پيامبر بايد از‌نظر فضايل اخلاقي و معنوي برتر از همة كساني باشد كه براي هدايت آنان برانگيخته شده است. به همين‏سان امام نيز ـ ‌كه همان وظايف پيامبر را بر عهده دارد‌ ـ بايد در برخورداري از فضايل اخلاقي و معنوي سرآمد همگان باشد؛ يعني هيچ‌كس در صفاتي چون شجاعت، كرم، عفت، صداقت، عدالت، تدبير، حكمت، بردباري و امثال آن به پاية او نرسد. اصولاً اگر كسي در فضايل اخلاقي و انساني نسبت به ساير افراد جامعه در سطحي پايين‏تر و فروتر باشد، لياقت رهبري و امامت آنان را ندارد و حتي اگر در سطحي متوسط يا در سطحي يك‌سان با ساير افراد جامعه باشد، در آن صورت تقدم يك فرد خاص بر ساير افراد ترجيح بلامرجح است.
    افزون بر اين، شيعيان معتقدند كسي كه عهده‏دار تصدي مقام امامت مي‌شود، بايد از سه شرط ويژة عصمت، علم خدادادي و نصب الهي نيز بهره‏مند باشد. اين سه ويژگي از جملة مهم‌ترين شرايط تصدي مقام امامت است و اختلاف اصلي شيعه و سني در مسئلة امامت نيز ناظر به همين سه شرط است. همچنان‏كه پيش‏تر مشاهده كرديم، اهل سنت هرچند وجود امام را براي ادارة امور ديني و دنيوي مردم لازم مي‏دانند، تصدي اين مقام را مشروط به شرايط نام‌برده نمي‏دانند. ما در اينجا مي‏كوشيم تا ضمن آشنايي بيشتر با اين سه ويژگي، ادلة لزوم بهره‏مندي امام از آنها را به‌اختصار بيان كنيم.
    1. عصمت : يكي از مهم‌ترين شرايط امامت از ديدگاه شيعيان اماميه اين است كه امام بايد معصوم باشد. انديشمندان و متكلمان شيعي براي اثبات اين مدعا به ادلة عقلي و نقلي فراوان استناد مي‌كنند. ما در اين قسمت مي‏كوشيم تا به برخي از ادلة ضرورت عصمت امام اشاره‏اي داشته باشيم.
    الف) دليل عقلي عصمت امام : اماميه براهين عقلي گوناگون براي اثبات لزوم عصمت امام اقامه كرده‏اند. يكي از ادله‏اي كه تقريباً همة انديشمندان شيعي، با بيان‏ها و عبارت‏هاي متفاوت، به آن تمسك كرده‏اند، دليلي است كه با توجه به مباحثي كه پيش‏تر ذكر كرديم، مي‌توان به‌آساني تبيين كرد. توضيح آنكه اگر امامت يعني استمرار وظايف نبوت و اگر امام يعني جانشين و خليفة پيامبر در همة شئون نبوت (جز در مسئلة تلقي وحي)، پس امام بايد در مقام تبيين و توضيح احكام الهي و سنت نبوي، از هر‌گونه انحراف عمدي و سهوي معصوم باشد؛ و‌الا نقض غرض در هدايت خواهد بود و هدف از تشريع احكام و برانگيختن پيامبران، تحقق نخواهد يافت. بنابراين، همان ادله‏اي كه عصمت پيامبران را در مقام تلقي و ابلاغ وحي اثبات مي‌كنند، بر عصمت امامان در مقام تفسير و توضيح مدعيات دين نيز دلالت دارند. به تعبير ديگر، اگر كسي اصل امامت را به معناي استمرار وظايف نبوت بپذيرد، چاره‏اي جز پذيرش عصمت امام نخواهد داشت.
    ب) دلايل نقلي عصمت امام : آيات و روايات فراواني بر لزوم عصمت امامان دلالت دارند. از آن جمله مي‌توان به آية عهد (آية 124 سورة بقره)، آية تطهير (آية 33 سورة احزاب) و آية اولي‏الامر (آية 59 سورة نسا) و احاديثي مانند حديث ثقلين، حديث سفينه و امثال آن اشاره كرد. در اينجا به تبيين چگونگي دلالت آية اولي‏الامر بر عصمت امام اكتفا كرده و خوانندگان را به مطالعة كتاب‏هاي تفصيلي‏تر در اين زمينه ارجاع مي‏دهيم.
    يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا الله‏َ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَاُولِي الأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَي الله‏ِ وَالرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤمِنُونَ بِالله‏ِ وَالْيَوْمِ الاْخِرِ ذلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلاً؛ «اي كساني كه ايمان آورده‏ايد، خدا را اطاعت كنيد و پيامبر و اولياي امر خود را اطاعت كنيد. پس هرگاه در امري اختلاف‌نظر يافتيد، اگر به خدا و روز بازپسين ايمان داريد، آن را به خدا و پيامبر عرضه داريد. اين بهتر و نيك‌فرجام‏تر است».
    اين آيه نه‌تنها عصمت پيامبر اسلام را اثبات مي‌كند، بلكه بر عصمت برخي ديگر از انسان‌ها كه با عنوان «اولي‏الامر» از آنها ياد مي‌كند نيز دلالت دارد. براي نشان دادن چگونگي دلالت آن بر عصمت اولي‏الامر، لازم است نكاتي را بيان كنيم:
    نكتة اول اينكه اين آيه ابتدا همة مؤمنان را به اطاعت از خداوند فراخوانده است: أَطِيعُواْ اللّهَ‏. اما از‌آنجا‌كه براي بسياري از انسان‌ها ارتباط مستقيم با خداوند امكان ندارد، معناي اطاعت از خدا چيزي جز پيروي و اطاعت از وحي و پيام الهي ـ ‌كه توسط پيامبر به مردم ابلاغ مي‌شود‌ ـ نيست. در ادامة آيه، با تكرار امر «اطيعوا»، اطاعت از پيامبر نيز به‌صورت جداگانه مورد تصريح قرار گرفته است كه از آن مي‌توان لزوم فرمان‌برداري از پيامبر را در غير‌ مسئلة ابلاغ وحي، يعني در تبيين و تفسير پيام خداوند و در امور مربوط به اداره و سياست جامعه نيز استفاده كرد. البته روشن است كه اطاعت از پيامبر در عرض اطاعت از خدا نيست؛ بلكه در‌حقيقت شعاع و پرتوي از اطاعت خداوند است: وَما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاّ لِيُطاعَ بِإِذْنِ الله‏ِ؛ «و ما هيچ پيامبري را نفرستاديم، مگر آنكه به توفيق الهي از او اطاعت كنند».
    نكتة مهم ديگر، مسئلة مقارنت اطاعت از پيامبر با اطاعت از اولي‏الامر است؛ به‌گونه‏اي‌كه قرآن، با يك امر، اطاعت از هر دو را واجب كرده است: أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَاُولِي الأَمْرِ مِنْكُمْ. مسلّم است كه بر اولي‏الامر وحي نازل نمي‏شده است؛ يعني غير از پيامبران هيچ انسان ديگري وظيفة ابلاغ وحي را نداشته است. بنابراين، اطاعت از اولي‏الامر فقط در همان حيطه‏اي است كه وظيفة مشترك با پيامبر دارند؛ يعني در مسائلي مانند توضيح و تبيين وحي الهي، اداره و سياست جامعه و امثال آن. همان‌طور كه در اين مسائل اطاعت از پيامبر واجب بود و كسي حق اظهار نظر در برابر رأي و تصميم نهايي آن حضرت را نداشت، هيچ‌كس مجاز نيست با رأي و نظر اولي‏الامر نيز مخالفت كند.
    مسئلة ديگري كه در استفادة عصمت اولي‏الامر از اين آيه اهميت فراوان دارد، اين است كه در اين آيه امر به اطاعت از اولي‏الامر در كنار اطاعت از پيامبر و به‌صورت مطلق و بدون هيچ قيد‌ و ‌شرطي وارد شده است و اين خود بهترين دليل بر عصمت اولي‏الامر است؛ زيرا اگر اينان معصوم از گناه نباشند و يا حتي احتمال سهو و نسيان در گفتار و كردار آنان داده شود، هرچند كه عدالت و پارسايي آنان محرز باشد، باز‌هم نمي‌توانند مُطاع مطلق باشند؛ «چون عدالت، مانع از عصيان عمدي مي‌شود، ليكن مانع از سهو و نسيان نمي‌گردد و كسي كه احتمال اشتباه علمي و عملي در كار او برود، ناگزير بايد رفتار و گفتار او را با آنچه كه ميزان علم و عمل است، سنجيد و در اين صورت، ديگر آن شخص، مطاع مطلق نمي‌باشد؛ بلكه مطاع مطلق همان ميزاني خواهد بود كه معيار سنجش رفتار و گفتار اوست».
    افزون بر اين، اگر احتمال صدور گناه يا امر به آن، در مورد اولي‏الامر داده شود و از طرفي، خداوند به‌طور مطلق اطاعت از ايشان را واجب كند، لازمة آن امر به متناقضين خواهد بود؛ زيرا بنا بر فرض، چون به معصيت و مخالفت با خداوند فرمان داده است، نبايد از او پيروي كرد: لا طاعةَ لمخلوقٍ في معصيةِ الخالقِ. ولي از‌طرف ديگر، خداوند در اين آيه اطاعت از آنان را به‌طور مطلق واجب كرده و مخالفت و سرپيچي از اوامر آنان را در هيچ صورتي تجويز نكرده است.
    اما اولي‏الامر چه كساني هستند؟ برخي از انديشمندان و بزرگان اهل سنت همچون فخر رازي، امام المشككين، دلالت اين آيه را بر عصمت اولي‏الامر پذيرفته‏اند؛ اما در تطبيق و مصداق‏يابي اولي‏الامر نظرات ديگري را بيان داشته‏اند. به‌عنوان مثال، فخر رازي مصداق اولي‏الامر را اهل حل و عقد جامعة اسلامي دانسته و از اين آيه عصمت اجماع را استنباط كرده است. اما به نظر مي‏رسد چنين تفسير و تطبيقي هرگز نمي‌تواند مطابق با واقع باشد. به‌راستي آيا مردم زمان پيامبر نيز وقتي كه اين آيه را از زبان مبارك پيامبر اكرم شنيدند و مأمور به اطاعت از اولي‏الامر شدند، از اين آيه، عصمت اهل حل و عقد و اطاعت مطلق از آنان را ‏فهميدند؟ آيا برداشت آنان اين بود كه اين آيه بر حجيت «اجماع» دلالت دارد؟ آيا پذيرفتني است مسلماناني كه در مسائل بسيار جزئي به پيامبر مراجعه مي‏كردند و براي رفع ابهام از وي توضيح مي‏خواستند، مشاهده كنند كه اطاعت مطلق و همه‌جانبه از گروهي تحت عنوان «اولي‏الامر» در كنار اطاعت از خدا و پيامبر بر آنان واجب شمرده شده است و در‌عين‌حال در مصداق آن جست‏وجو نكنند؟
    مقتضاي حكم عقل و شرع اين است كه در اين زمينه، همچون بسياري ديگر از موارد، به مبيِّن و مفسر وحي الهي، يعني پيامبر اكرم، مراجعه كرده و حقيقت را از ايشان جويا شويم. در روايات فراواني كه در مجامع روايي شيعه و سني وجود دارد، پيامبر اكرم در پاسخ برخي از اصحاب خود ـ از جمله جابر‌بن‌عبدالله‏ انصاري‌‌ ـ كه از وي خواستند تا منظور از اولي‏الامر را مشخص كنند فرمودند:
    اي جابر! اينان جانشينان من و پيشوايان مسلمانان پس از من هستند. نخستين آنان علي‌بن‌ابي‏طالب است و پس از او حسن و سپس حسين و علي‌بن‌حسين و محمد‌بن‌علي كه در تورات به نام باقر معروف است و تو به‏زودي او را خواهي ديد، و وقتي او را ديدي، سلام مرا به وي برسان. پس از او جعفر‌بن‌محمد صادق است و سپس موسي‌بن‌جعفر و علي‌بن‌موسي و محمد‌بن‌علي و علي‌بن‌محمد و حسن‌بن‌علي و در آخر همنام و هم‏كنية من، حجت خداوند بر روي زمين... .
    با توجه به مطالب پيش‏گفته، هيچ جاي شكي نيست كه آية اولي‏الامر دلالت بر عصمت امامان و جانشينان پيامبر اكرم دارد.

    2. علم خدادادي : يكي ديگر از شرايط لازم براي تصدي مقام امامت برخورداري از علم خدادادي و غيبي است؛ علمي كه از راه تفكر و تعلم عادي به دست نيامده باشد، بلكه به شيوه‏اي غيبي و رمزي و از ناحية پيامبر خاتم به امام اول و توسط او به ساير امامان منتقل شده يا آنكه از طريق الهامات غيبي و الهي حاصل آمده باشد و يا ممكن است از راه رؤيايي صادق آن را تحصيل كرده باشند. علم امام بايد علمي معصوم و مصون از خطا و اشتباه باشد تا بتواند حقيقت پيام الهي را براي مردمان بازگويد.
    دربارة علم امام، كيفيت آن، ميزان بهره‏گيري از آن در مقام عمل، ارادي يا غيرارادي بودن آن و مسائلي از‌اين‌قبيل مباحث فراواني از سوي انديشمندان و متكلمان شيعي طرح شده است. ما در اينجا به برخي از مسائل مربوط به علم امام اشاره كرده و خوانندگان را براي مطالعة بيشتر به كتاب‏هاي مربوط ارجاع مي‏دهيم.

    الف) مطلق يا مشروط بودن علم امام : يكي از مسائل مهم دربارة علم امامان و آگاهي آنان از امور غيبي اين است كه آيا علم امامان مطلق است يا مشروط؛ يعني اينكه آيا معصومان همواره همه‌چيز را مي‏دانند و تنها تفاوت علم آنان با علم الهي در اين است كه علم خداوند ذاتي و ازلي است و علم معصومان زماني و غيرذاتي يا آنكه علم آنان وابسته به خواست و ارادة خود آنان و همچنين مصلحت الهي است؟ در اين زمينه دو ديدگاه متفاوت در ميان انديشمندان شيعي وجود دارد:
    برخي بر اين باورند كه معصومان همواره از همة امور مربوط به حال، گذشته و آينده آگاه‌اند و چيزي از رويدادهاي جهان بر آنان پوشيده نيست.
    اما اكثر انديشمندان شيعي، علم امامان به امور غيبي را به خواست و ارادة آنان پيوند مي‏زنند. اينان به رواياتي از‌اين‌دست تمسك مي‌كنند: «هر‌گاه امام بخواهد چيزي را بداند، خداوند به او مي‏آموزد».
    لهم علومٌ لا يَكادُ يُعلَم إِن ارادُوا علمَ شئٍ عَلِمُوا
    بر اين اساس، تفاوت امام با ديگران در اين است كه امام اگر بخواهد به چيزي آگاهي يابد، بدون هيچ زحمتي از آن آگاه مي‌شود؛ هرچند ممكن است نخواهد نسبت به چيزي آگاهي يابد و در نتيجه آن را نداند. البته خواست و مشيت امام تابع مصلحت و هماهنگ با حكمت الهي است.

    ب) علم غيب در ميدان عمل : يكي ديگر از مسائل مهم دربارة علم غيب امامان اين است كه رفتار عملي آنان تا چه اندازه متأثر از آگاهي آنان از غيب بوده است؟ آيا مي‌توان با استناد به سيرة عملي امامان مدعي عدم آگاهي آنان از غيب شد؟ اصولاً امامان، در مقام عمل، تا چه اندازه از علم غيبي و استثنايي خود استفاده كرده‏اند؟ به‌عنوان مثال، اگر امام علي از غيب آگاهي داشت و قاتل خود را مي‏شناخت، چرا پيش از آنكه ابن‏ملجم ـ لعنة‌الله‌عليه‌ ـ نعمت وجود او را از مردم بگيرد، از كار او جلوگيري نكرد و پيش از وقوع حادثه، براي آن راه چاره‏اي نجست؟ اگر امام حسن از خيانت همسر خود آگاهي داشت، چرا او را از خانه بيرون نكرد يا چرا كاسة زهر را نوشيد؟ اگر امام حسين از بي‏وفايي كوفيان اطلاع داشت و سرنوشت خود را مي‏دانست، چرا به سمت كوفه حركت كرد؟ و ده‏ها سؤال ديگر دربارة ساير امامان.
    پاسخ كلي به اين پرسش‌ها و پرسش‌هاي ديگري از‌اين‌دست اين است كه هرچند امامان از راه‏هاي غيرعادي به دانش‏هاي بسياري دست مي‏يافتند، در به‌كارگيري علوم خود و استفادة عملي از دانسته‏هاي غيبي خويش تابع تكاليف الهي و مصلحت‏هاي واقعي بودند و بر اين اساس در بيشتر مواقع تنها علوم بشري خود را ملاك عمل قرار مي‏دادند.
    افزون بر اين، اگر امامان همواره و در هر موردي علوم غيبي را تكيه‏گاه خويش قرار مي‏دادند، نه‌تنها در رسيدن به اهداف والاي خود كامياب‏تر نمي‏شدند؛ بلكه اين كار بر مشكلات آنان مي‏افزود. توضيح آنكه امامان در فضايل انساني سرآمد همگان‌اند و اگر مردم را به صبر و پايداري در برابر مشكلات و مصائب دعوت مي‌كنند، خود نمونة كامل آن‏اند. پس اگر امام بخواهد علم غيب را وسيله‏اي براي آسايش و راحتي خويش قرار دهد و با بهره‏گيري از دانش‏هاي خدادادي، خود را از همة خطرات و ناگواري‏ها برهاند، در آن صورت چگونه مي‌تواند الگوي زندگي ديگران شود. امام باقر در اين باره مي‌فرمايد:
    آيا مي‏پنداريد خداوند بندگانش را به پيروي از اولياي خود مي‏خواند و سپس اخبار آسمان‏ها و زمين را از آنان مي‏پوشاند؟ ... اگر امام علي و حسن و حسين برخاستند [و ناگواري‏هاي فراوان ديدند]، پيش از آن، همة اين رويدادها را از زبان رسول خدا شنيدند. ... اگر از خدا مي‏خواستند كه اين بلاها را دور گرداند و ستمگران زمان را از ميان بردارد، چونان تسبيحي كه بندش بگسلد [و دانه‏هايش پراكنده شود] رشتة حكومت ستمگران از هم مي‏گسست.
    نكتة ديگر اينكه حيات دنيوي، صحنة آزمايش الهي است. همة حالات آدميان در اين دنيا، اعم از لذت يا الم، به‌منظور آزمايش است. رهبران الهي و امامان معصوم نيز براي آن نيامده‏اند كه با كارهاي معجزه‏آميز، خود يا پيروان خود را از گرفتاري‏ها و مصيبت‏هاي اين جهان برهانند و به رفاه و آسايش دنيوي برسانند. در جنگ صِفين هنگامي كه ابوموسي اشعري روانة دومة‌الجندل مي‏شد تا با عمرو‌بن‌عاص به مذاكره بپردازد، امام علي در جمع ياران خويش فرمود: «گويي از هم‌اكنون مي‏بينم كه ابوموسي فريب خواهد خورد». سپس در پاسخ به اين پرسش كه «پس چگونه او را از رفتن باز‌نمي‏داري»، فرمود: «اگر خداوند در ميان بندگان بر اساس علم خود رفتار مي‏كرد، ديگر پيامبران را براي هدايت آنان نمي‏فرستاد»؛ يعني خداوند گرچه پيش از فرستادن پيامبران مي‏داند چه كساني به دعوت پيامبران پاسخ مثبت مي‏دهند و چه افرادي به بانگ فريبندة شياطين دل مي‏سپارند، اين علم خود را مبناي داوري قرار نمي‌دهد و با بعثت پيامبران، حجت را بر مردم تمام مي‌كند. سيره و شيوة اولياي الهي نيز در همين چهارچوب مي‏گنجد.
    افزون بر اين، رازداني و رازگشايي از اسرار غيبي نيازمند بستري مناسب است و هر‌كس توانايي دريافت و درك اسرار غيبي را ندارد. علوم غيبي را به كسي مي‏دهند كه بتواند اسرار الهي را نگه داشته، سرّ حق را به‌آساني آشكار نكند.
    دست را بر اژدها آن‌كس زند
    سرّ غيب را آن سزد آموختن
    درخور دريا نشد جز مرغ آب
    كه عصا را دستش اژدرها كند
    كه ز گفتن لب تواند دوختن
    فهم كن والله‏ اعلم بالصواب

    رازداني متوقف بر رازداري است. كسي مي‌تواند رازدان غيب باشد و بر اسرار الهي و امور ماورايي آگاهي يابد كه ابتدا رازدار خوبي باشد. چنين نيست كه هر‌كس هر رازي از رازهاي الهي را بداند و مأمور و موظف باشد كه بر اساس آن عمل كند؛ چراكه عمل بر اساس آن در بسياري از موارد ممكن است خلاف شرع و دستورات خداوند باشد. امام باقر در اين زمينه مي‌فرمايد: «اگر زبان‏هاي شما را قفلي بود، همه‌‌كس را از سود و زيانش آگاه مي‏كردم».
    نتيجه آنكه اگر خداوند امامان را از لطف ويژة خويش بهره‏مند كرده و به آنان گوشه‏اي از علوم غيبي خود را عطا فرموده، به دليل آن است كه اهليت دريافت آن را داشته‏اند.
    3. نصب الهي : يكي ديگر از مهم‌ترين شرايط امامت اين است كه راه تعيين آن منحصر در نصب الهي است. شيعيان بر اين باورند كه امام نيز مانند پيامبر بايد از سوي خداوند برگزيده شود و هيچ‌كس (يا كسان) ديگري نمي‌تواند صلاحيت فرد يا افرادي را براي برخورداري از منصب امامت تشخيص دهد. به تعبير ديگر، همان‌‌طور كه خواست و پذيرش مردمان، در انتخاب پيامبران هيچ تأثيري ندارد، در مسئلة امامت نيز به همين صورت است؛ يعني امامت نيز مقام و منصبي انتصابي است و نه انتخابي. خداوند براي تعيين امام، با مردمان و حتي با بهترين و پاك‏ترين مردمان مشورت نمي‌كند و يا پس از تعيين امام، اگر مورد قبول و پذيرش مردم يا اكثريت مردم قرار نگرفت، حكم خود را پس نمي‌گيرد؛ بلكه مردمان، عقلاً و شرعاً موظف و مسئول‌اند فردي را كه از ناحية خداوند براي مقام امامت معين شده است، حمايت و ياري كنند تا بتواند در مقام عمل نيز تولّي امور را بر عهده گيرد. امام باقر در پاسخ به پرسش «راه شناخت امام چيست» فرمودند: «امام با ويژگي‌‏هايي شناخته مي‌شود كه نخستين آنها تنصيص خداي متعال و عَلَم و نشانه قرار دادن او بر مردمان است تا حجت بر آنان تمام شود؛ زيرا رسول خدا، علي را نصب و تعيين كرد و او را با نام و مشخصاتش به مردم معرفي نمود و به همين ترتيب هر امامي، امام پس از خود را معرفي كرد».
    به‌هر‌حال، شيعيان مدعي‏اند كه مردم هيچ حقي در تعيين يا انتخاب امام ندارند. در مقابل، اهل سنت بر اين پندارند كه امامت منصبي است كه نيازي به نصب الهي و نص نبوي ندارد. تعيين امام بر عهدة مردم و بر اساس رأي آنان يا اهل حل و عقد است. افزون بر اين، برخي از بزرگان اهل سنت تصريح كرده‏اند كه اگر كسي به زور اسلحه و از راه قهر و كودتاي نظامي يا سياسي بر مردم مسلط شود و بر مسند امامت تكيه زند، اطاعت او بر همگان واجب و خروج بر او و مخالفت با احكام و دستورات او بر همگان حرام است. به تعبير ديگر، يكي از معيارهاي حقانيت و مشروعيت حكومت امام و حاكم اسلامي را زور و قهر و غلبه مي‏دانند و نه نصب و تأييد الهي.

  • با نگاهي به آيات و روايات مربوط به امامت دانسته مي‌شود كه امامت در اسلام مراتب و شئون مختلفي دارد كه غفلت از آنها موجب بدفهمي و مغالطه خواهد شد. از‌اين‌رو در اين مقام به توضيح آن مي‏پردازيم.
    1. زعامت سياسي و اجتماعي : همة انسان‌هاي عاقل مي‏پذيرند كه هر جامعه‏اي نيازمند رهبر و پيشواست. فقدان حكومت و قانون در يك جامعه، ثمره‏اي جز هرج‌و‌مرج و در نتيجه فروپاشي نظم و ساختار اجتماعي آن در پي نخواهد داشت. جامعة اسلامي نيز مانند هر جامعة ديگري، پس از رحلت پيامبر اكرم نيازمند رهبر و زعيم بود. اما سخن در اين است كه آيا پيامبر اكرم به‌عنوان بنيان‏گذار جامعة اسلامي، شخص خاصي را براي رهبري جامعه در نظر داشته و به مردم معرفي كرده است يا نه؟ گروهي از مسلمانان مدعي شدند كه پيامبر اكرم دربارة رهبريِ پس از خود هيچ سخني نگفت و براي نحوة ادارة جامعة نوپاي اسلامي هيچ فكري نكرد. در مقابل، شيعيان در درجة اول با توجه به شرايط لازم براي حاكم و حكومت و با استناد به ادلة عقلي ادعا مي‌كنند كه حاكم اسلامي بايد از سوي خداوند تعيين شود و در درجة دوم با استناد به آيات قرآن، احاديث مورد اتفاق همة مسلمانان و حقايق تاريخي انكارناپذير، به‏وضوح نشان مي‏دهند كه پيامبر اكرم از نخستين روزهاي اعلان عمومي دعوت خود تا واپسين لحظات عمر مباركشان، پيوسته مسئلة رهبري پس از خود را گوشزد مي‏كرد و از ناحية خداوند مأموريت داشت كه علي‌بن‌ابي‏طالب را به‌عنوان نخستين جانشين پس از خود به مردم معرفي كند و در اين باره از آنان بيعت بگيرد.
    كوتاه‌سخن آنكه اين مرتبه از امامت، يعني زعامت سياسي و رهبري اجتماعي مسلمانان پس از پيامبر اكرم، في‌الجمله مورد پذيرش همة مسلمانان است و اختلاف آنان نه در اصل امامت، بلكه در نحوة تعيين امام و شرايط لازم براي تصدي اين مقام است.

    2. مرجعيت ديني : يكي ديگر از شئون امامت كه مهم‌ترين و اصلي‏ترين وظيفة اجتماعي و ديني امام نيز به‌شمار مي‏رود، مرجعيت ديني و تبيين و تفسير وحي است. امامت در اين مرتبه نوعي كارشناسي معصومانة اسلام است؛ البته كارشناسي‌اي كه علم آن از ناحية خداوند افاضه مي‌شود. امام كسي است كه علمش را از راهي غيرعادي از پيامبر اكرم گرفته، و در تبيين و تفسير وحي نيز از خطا و اشتباه مصون است. اين شأن از امامت، از اعتقادات اصيل و بنيادين شيعه است، و اصولاً فلسفة امامت نيز همين است و رهبري سياسي نيز به تبع آن مطرح مي‌شود.
    آنچه در بحث ضرورت وجود امام مطرح شد، مرجعيت ديني امام را به‌وضوح تبيين مي‌كند؛ اما براي فهم دقيق‌تر اين شأن امامت، توضيحي مختصر ضروري است. از‌اين‌رو با بيان دو مقدمه به تبيين بحث مي-پردازيم:
    1. بر اساس اعتقاد به خاتميت كه از ضروريات دين اسلام است، اسلام بايد جامع همة شئون و ابعاد گوناگون زندگي بشر باشد و همة آنچه در تحقق سعادت دنيوي و اخروي انسان تا روز قيامت مورد نياز است، تأمين كند؛ اما در ايام رسالت، پيامبر اكرم چنين فرصتي نيافتند تا اسلام را به‌طور كامل به همة مردم برسانند. با توجه به رشد روزافزون زندگي بشر و تحولات بي¬پايان آن اساساً بيان همة احكام و مسائل مورد ابتلاي بشر تا روز قيامت امكان نداشت؛ زيرا اولاً، چنين كاري در آن زمان ممكن نبود، و بشر آن روز توانايي درك احكام و معارفي را نداشت كه زمينه و كاربردشان قرن‌ها بعد پديد مي‌آمد؛ ثانياً، بر فرض امكان چنين امري با توجه به آن‌همه مشكلات و موانعي كه بر سر راه دعوت پيامبر وجود داشت، هرگز چنين موقعيتي براي آن حضرت فراهم نمي‌شد؛
    2. ما معتقديم پيامبر اكرم دين خدا را به‌صورت كامل بدون هيچ‌گونه افزايش يا كاهشي ابلاغ كرده است. قرآن كريم نيز در اين باره مي‌فرمايد: الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الإسْلامَ دِينًا؛ «امروز دين شما را برايتان كامل و نعمت خود را بر شما تمام گردانيدم و اسلام را [در مقام] دين براي شما پسنديدم».
    از اين دو مقدمه مي‌توان نتيجه گرفت بايد افرادي وجود داشته باشند كه دين الهي را به‌گونه‌اي كامل دريافت كنند و معارف الهي را به‌تدريج در اختيار جامعة اسلامي بگذارند و خود، مرجعيت ديني مسلمانان را بر عهده بگيرند. از‌اين‌رو در شأن نزول آية اكمال گفته‌اند با تعيين جانشينان پيامبر و نصب مرجع ديني و دنيوي مردم ـ ‌يعني علي‌بن‌ابي‌طالب‌ ـ بود كه دين اسلام به‌صورت ديني كامل و جامع معرفي شد.
    مهم‌تر آنكه براي حل اختلافات پس از نبي گرامي اسلام، نيازمند افرادي جامع و كامل هستيم تا بتوانند كلام حقيقي پيامبر را تبيين كنند تا تعارضي با عقل و آيات قرآن نداشته باشند. از باب نمونه، ابوداوود در كتاب سنن خويش، چهار‌هزار‌و‌هشت‌صد حديث را از بين پانصد‌هزار حديث جمع‏آوري كرده و بقيه را به دليل جعلي بودن كنار زده است و يا بخاري احاديث كتاب صحيح خود را كه مشتمل بر دو‌هزار‌و‌هفت‌صد‌و‌شصت‌و‌يك حديث غيرتكراري است، از ميان شش‌صد‌هزار حديث انتخاب كرده و بقيه را جعلي و ساختگي دانسته است. همچنين‏اند ساير مؤلفان مجامع روايي اهل سنت. البته حتي در ميان همين احاديثي كه به‌زعم اصحاب صحاح و مسانيد، احاديث صحيح و مسند تلقي شده‏اند، احاديثي وجود دارند كه با عقل سليم و تعاليم صريح قرآني در تعارض و تضادند.
    بنابراين، براي توضيح و تبيين احكام دين اسلام، نيازمند افرادي هستيم كه اسلام را به‌صورت كامل از پيامبر اكرم فرا‌گرفته باشند. بدون وجود چنين اشخاصي مردم نمي‌توانند به دين كامل الهي دسترسي داشته باشند و اين نقض غرض از بعثت در هدايت جامعه است.
    3. ولايت معنوي : سومين مرتبه و شأن امامت در اعتقاد شيعي، به ولايت معنوي و باطني امامان باز‌مي‌گردد. اعتقاد به امامت در نزد شيعيان، يعني اعتقاد به وجود انساني كامل كه بالاترين و والاترين مراتب معنويتِ ممكن براي انسان را داراست و قطب و محور عالم امكان است. بر اين اساس، هيچ زماني ممكن نيست كه زمين از حجتِ حق و وجود انسان كامل خالي باشد. «اگر حجت خدا و انسان كامل وجود نداشته باشد، زمين، ساكنان خود را مي‏بلعد». به اعتقاد شيعيان، به يُمن وجود امام، عالَمِ امكان برپاست. اين اعتقادات به‌خوبي در روايات، زيارت‏نامه‏ها و ادعيه نمايان است. زيارت جامعة كبيره نمونه‏اي از ابعاد مختلف ولايت باطني و معنوي امامان را به نمايش مي‏گذارد.
    برخي از مستشرقان و به پيروي آنان عده‏اي از نويسندگانِ داخلي كوشيده‏اند تا اعتقاد شيعيان را به ولايت باطني امامان، همچون باورهاي صوفيان دربارة اولياي خود معرفي كنند؛ اما اگر بنا باشد ريشه‏اي براي اين تفكر بيابيم، بايد آن را در باورها و آموزه‏هاي اصيل اسلامي جست‏وجو كنيم و اين صوفيان و عارفان اهل سنت هستند كه اين آموزه را از شيعيان اقتباس كرده‏اند و نه برعكس؛ زيرا مسئلة اعتقاد به وليّ خدا و حجت الهي از زماني در ميان شيعيان مطرح بوده است كه هنوز تصوف شكل نگرفته بود، يا دست‏كم، چنين مسائلي در ميان آنان وجود نداشت.
    با توجه به مراتب و شئون گوناگون امامت در اعتقاد شيعي، دانسته مي‌شود كه مسئلة حكومتِ پس از پيامبر اسلام، تنها يك شأن از شئون مختلف امامت است و اين گمان باطلي است كه بگوييم تئوري امامت در شيعه صرفاً ناظر به نحوة حكومت و ادارة جامعة اسلامي پس از پيامبر اكرم است.
    بعضي چنين پنداشته‏اند كه نظرية امامت، در ابتدا صرفاً نظريه‏اي در باب حكومت و رهبري سياسي بوده است؛ به اين صورت كه شيعيان با تمسك به نظرية امامت به ادامة رهبري فرهمندانة (كاريزماتيكِ) پيامبر فتوا دادند و اهل سنت با رد اين نظريه، به شيوه‏هاي سنتي يا عقلايي و دمكراتيك روي آوردند. همان‌گونه كه پيش‏تر اشاره كرديم، اگر مسئله صرفاً در همين حد بود، نيازي به شرايطي كه شيعيان براي امام برمي‏شمارند، نمي‏بود. شهيد مطهري همگان را از فرو‌غلتيدن در دام اين مغالطه برحذر داشته، مي‏گويد:
    [منحصر كردن مسئلة امامت به حكومت] اشتباه بزرگي است كه احياناً قدما (بعضي از متكلمان) هم گاهي چنين اشتباهي را مرتكب مي‏شدند. امروز اين اشتباه خيلي تكرار مي‌شود. تا مي‌گويند امامت، متوجه مسئلة حكومت مي‌شوند؛ در‌حالي‌كه مسئلة حكومت از فروع و يكي از شاخه‏هاي خيلي كوچك مسئلة امامت است و اين دو را نبايد با يكديگر مخلوط كرد.

  • بي‏شك پس از ارتحال رسول خدا وحي آسماني منقطع شد، اما شئون و وظايفِ ديگر آن حضرت چه وضعيتي داشتند؟ آيا شارع مقدس در متن دين براي جبران آنها تدبيري انديشيده، يا آنها را به خود امت واگذارده است؟ در اين باره سه احتمال وجود دارد:
    الف) شارع براي جبران اين امور و پر كردن اين خلأها، هيچ فكري نكرده و در اين زمينه سخني نگفته باشد؛
    ب) امت اسلامي به موجب بهره‏مندي از تعليم و تربيت پيامبر اكرم به حد و مرتبه‏اي رسيده باشد كه خود صلاحيت جبران اين كمبودها را كسب كرده باشد؛
    ج) پيامبر اسلام موظف بوده است همة معارف و علومي را كه از ناحية خداوند دريافته بود و همة احكامي را كه امت اسلامي در آينده با آن روبه‏رو مي‏شدند، به شخصي معيّن كه از ناحية خداوند منصوب شده است، منتقل سازد، و او موظف به استمرار وظايف پيامبر باشد.
    نادرستي احتمال نخست با اندك توجهي روشن مي‏شود؛ زيرا اين امر با هدف بعثت پيامبران منافات دارد و نقض غرض در هدايت به‌حساب مي‏آيد. ازاين‏رو، امر داير است ميان يكي از دو احتمال ديگر.
    دربارة احتمال دوم بايد گفت دقت در تاريخِ دوران پس از پيامبر بيانگر اين حقيقت است كه امت اسلامي به‌هيچ‌وجه توانايي عهده‏داري اين وظايف را نداشته است. مثلاً در مسئلة تفسير قرآن و توضيح آيات الهي، اختلافات بنيادين فراوان در ميان مفسران اسلامي وجود دارد كه خود، شاهدي است بر عدم توانايي و شايستگي امت در اين زمينه.
    براي اثبات عدم صلاحيت امت اسلامي در جلوگيري از وقوع تحريف در دين اسلام، كافي است به چگونگي تدوين كتاب‏هاي روايي بنگريم و ببينيم كه محدثان چه زحمات طاقت‏فرسايي براي جداسازي احاديث صحيح از سقيم متحمل شده‏اند.
    بنابراين، بايد در ميان اصحاب پيامبر اكرم، انسان يا انسان‌هايي باشند كه اسلام را به‌صورت كامل از آن حضرت فرا‌گرفته، پس از ايشان وظيفة توضيح و تبيين احكام دين را بر عهده داشته باشند. بدون وجود چنين اشخاصي كه برخوردار از ضمانتي الهي در تبيين معصومانة دين باشند، سخن از دسترسي مردم به دين كامل الهي نمي‏توان به ميان آورد و غرض از بعثت تحقق نخواهد يافت. روشن است چنين فردي كه از جانب خداوند مأمور استمرار وظايف نبوت است، از هر‌كس ديگري به رياست و زعامت سياسي مردم اولي است و با وجود او، سخن از امامت ديگران گفتن، نابخردانه خواهد بود.

  • بدون ترديد پيامبر اكرم در مدت بيست‌و‌سه سال نبوت خويش وظايف و شئون مختلفي را در قبال جامعة اسلامي بر عهده داشتند كه اصول و كليات آنها عبارت‌اند از:
    الف) دريافت و ابلاغ وحي يا پيام هدايت آدميان؛
    ب) تبيين و تفسير وحي الهي و تشريح اهداف و مقاصد آن براي مردم؛
    ج) بيان احكام موضوعات جديد؛
    د) رد شبهات اعتقادي؛
    هـ) محافظت از دين و جلوگيري از وقوع تحريف در آن؛
    و) قضاوت و اجراي قوانين كلي الهي؛
    ز) حكومت و رياست بر عامة مردم در همة مسائل اجتماعي.

  • ادله‌اي كه به اثبات ضرورت نبوت مي‌پردازد، براي اثبات امامت و ضرورت آن هم به كار مي‌رود. حكمت خداوندي و نقض غرض الهي در هدايت جامعه در صورت نبود امام، از اصلي‌ترين اين استدلال‌هاست. از‌اين‌رو ما از بيان تفصيل آن خودداري مي‌كنيم. اما از‌آنجا‌كه امامت را به استمرار وظايف نبوت معنا كرديم، مناسب است براي فهم ضرورت وجود امام در دوران خاتميت، ابتدا به وظايف و شئون پيامبر خاتم اشاره‏اي شود و پس از آن ضرورت استمرار اين شئون و به تبع آن، ضرورت وجود امام بيان شود.

  • «امامت» واژه‏اي عربي است كه به معناي پيشوايي و رهبري به كار مي‏رود. «امام»، يعني پيشوا و كسي كه ديگران از گفتار، كردار و نوشتار او پيروي مي‌كنند؛ اعم از اينكه بر حق باشد يا بر باطل.
    قرآن كريم نيز اين واژه را هم در معناي ارزشي مثبت به كار برده است؛ مانند آنكه دربارة برخي از پيامبران مي‌فرمايد: وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا، و يا خطاب به ابراهيم خليل مي‏گويد: إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا، و هم در معناي ارزشي منفي به كار برده است؛ مانند جايي كه دربارة فرعون و فرعونيان مي‌فرمايد: وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَي النّارِ.
    با مراجعه به نوشته‏هاي شيعيان و اهل سنت در موضوع امامت به‌روشني دانسته مي‌شود كه تعريف آنها از امامت بسيار به يكديگر نزديك است و هر دو گروه آن را به معناي رياست عمومي بر امور ديني و دنيايي مردم تعريف مي‌كنند. اما اگر سخنان اين دو گروه را در اين مورد به‌دقت بررسي كنيم، خواهيم ديد كه امامت در ديدگاه سني و شيعه، تفاوت ماهوي دارد.
    توضيح آنكه اهل سنت، آنجا كه از ويژگي‌‏ها و شرايط امام سخن مي‌گويند، تصريح مي‌كنند كه امام، مانند امير و حكمران است. از‌اين‌رو، بسياري از علماي اهل سنت تنها اوصافي مانند عدالت، اجتهاد در اصول و فروع دين، تدبير، شجاعت، سلامت جسمي و امثال آن را از شرايط لازم براي تصدي مقام امامت دانسته‏اند؛ هرچند برخي از بزرگان اهل سنت، فسق و ظلم و بي‏اعتنايي به دين را باعث خلع امام از مقام امامت نمي‏دانند.
    قاضي عبدالجبار، در بحث علم امام مي‏گويد: لازم نيست امام نيز مانند پيامبر به همة ابعاد دين الهي آگاهي داشته باشد؛ «زيرا ما دين و شريعت خود را از او نمي‏آموزيم! امام شأني خاص دارد و حال او مانند حال اميران و حاكمان است». وي در باب ضرورت وجود امام مي‏گويد: «مردم صرفاً براي اجراي احكام شرعي، مانند اقامة حدود و حفظ مرزهاي مملكت اسلامي و تجهيز لشكر و جنگ با دشمنان و احراز عدالت شهود و امكان آن، به وجود امام نياز دارند».
    وي همچنين در پاسخ به اين پرسش كه آيا امام بايد در باطن و ظاهر، عادل باشد، مي‏گويد: «تفاوت پيامبر و امام در اين است كه اين امور براي پيامبر لازم‌اند، اما براي امام ضرورتي ندارند و دربارة امام ثابت شده است كه او در اين جهت مانند امير و حاكم است».
    علامه اميني، پس از نقل سخنان عالمان اهل سنت در اين باره، در جمع‏بندي ديدگاه آنها مي‏نويسد:
    امامت نزد اهل سنت چيزي بيش از رياست عام براي تدبير لشكريان، حفظ مرزها، رد مظالم، كمك به مظلوم، اقامة حدود، تقسيم غنايم ميان مسلمانان و همكاري با آنان در حج و جنگ نيست. در امامت، علمي افزون بر علم رعيت شرط نيست. ... امام، با فسق، ستم و كارهاي خلاف از امامت ساقط نمي‌شود و پيروي از او بر امت واجب است؛ اعم از اينكه فردي نيكوكار باشد يا فاجر و مخالفت با او، قيام بر ضد او و نزاع در امر امامت او بر هيچ‌كس جايز نيست.
    اين ديدگاه دربارة امامت مستلزم آن است كه امام براي تصدي مقام امامت نيازي به نصب و نص الهي ندارد، بلكه ممكن است از راه رأي مردم يا حتي از راه قهر و غلبه و امثال آن، اين مسند را در دست گيرد.
    در مقابل، امامت در نزد شيعيان از جايگاهي بسيار والا برخوردار است. شيعيان نه‌تنها امام را حجت و مرجع انسان‌ها در همة امور دنيوي و اخروي مي‏دانند، بلكه او را حجت الهي بر همة آفريدگان به‌حساب آورده و پيروي از او را بر همة انسان‌ها واجب ‏و ولايت و حكومتش را در سراسر گيتي گسترده مي‏دانند. امام، وظايفي دارد كه يكي از شعبه‏ها و ابعاد آن حكومت بر مردم و سياست امور دنيوي‏شان است. به‌طور خلاصه بايد گفت كه در ديدگاه شيعي امامت به معناي استمرار وظايف نبوت، جز در مسئلة تلقي وحي است. بديهي است رياست ديني و دنيوي نيز لازمة اين مقام و يكي از شئون آن به‌شمار مي‌رود.
    البته اگر امامت صرفاً به معناي رهبري و زعامت سياسي و اجتماعي باشد، تنها بخش اندكي از وظايف و شئون امامت است. افزون بر اين، دلايل ديگري نيز مي‏توان اقامه كرد كه نشان مي‏دهد مسئلة امامت جزء اصول اعتقادي است؛ مانند: يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ؛ «اي پيامبر، آنچه از جانب پروردگار بر تو نازل شده، ابلاغ كن و اگر نكني، پيامش را نرسانده‏اي».
    با توجه به اجماع مفسران، شأن نزول اين آيه، بحث غدير خم است كه در آن پيامبر اكرم از‌طرف خداوند موظف به تعيين جانشين براي خود شده است، و سياق آيه به‌گونه‌اي است كه بيانگر آن است اگر امامت نباشد، چيزي از وظايف رسالت انجام نگرفته است. امامت ثمرة رسالت و عامل بقا و تداوم خدمات آن است. همچنين رواياتي كه مرگِ بدونِ شناختِ امام را مرگ جاهلي معرفي مي‌كنند، نشان مي‏دهند دين‌داري زماني تحقق مي‏يابد كه امام‏شناسي محقق شده باشد.

  • 1) جوادي آملي، عبدالله، وحي و نبوت در قرآن، اسراء، قم، 1381ش.
    2) شريفي، احمدحسين و حسن يوسفيان، پژوهشي در عصمت معصومان، پژوهشگاه فرهنگ و انديشة اسلامي، تهران، 1377ش.
    3) مصباح يزدي، محمدتقي، راهنماشناسي، اميركبير، تهران، 1375ش.
    4) معرفت، محمدهادي، تنزيه انبيا از آدم تا خاتم، نبوغ، قم، 1374ش.

  • 1) مهم‌ترين راه شناسايي پيامبران، صدور معجزه از آنان و بشارت پيامبران پيشين است.
    2) همان دليلي كه نيازمندي به وحي را به اثبات مي‏رساند، خطاناپذيري آن را نيز اجتناب‏ناپذير مي‏سازد.
    3) پيامبران در ابلاغ و پيام‏رساني نيز معصوم‏اند، و افزايش و كاهشي در آموزه‏هاي وحياني پديد نمي‏آورند.
    4) انبياي الهي حتي پيش از رسالت نيز انديشة خود را به شرك نيالوده‏اند و از گناه و خطا در امور فردي و اجتماعي پيراسته بوده‏اند.
    5) معصومين با بهره‏مندي از علم و اراده‏اي قوي ـ كه پيامد موهبتي است كه ريشه در شايستگي‏هاي اختياري آنان دارد‌ ـ هيچ‏گاه فكر گناه را نيز از سر نمي‏گذرانند.
    6) عصمت با سرشت انساني ناسازگار نيست: معصومين انسان برترند، نه برتر از انسان؛ بر انجام گناه توانايند، هرچند تن به آن نمي‏آلايند؛ و به تعديل قوا مي‏پردازند، نه آنكه آنها را سركوب سازند.
    7) عصمت پيامبران داراي فوايدي بي‏بديل است و ـ برخلاف آنچه برخي گفته‏اند ـ روح و جان مؤمنان را نمي‏آزارد.
    8) كاربرد كلماتي چون عصيان، استغفار، توبه و ذنب گسترة وسيعي دارد و در قلمرو محرمات شرعي محدود نمي‌شود.
    9) هرچه بر معرفت رهرو راه خدا افزوده شود، بار سنگين‏تري بر دوش خود احساس مي‏كند و از كوتاهي در انجام وظيفه ـ آن‏چنان‏كه شايستة پروردگار است‌ ـ ناله سر مي‏دهد.

  • گريه و استغفار پيشوايان معصوم همواره شگفتي پيروانشان را برانگيخته و يكي از فضايل والاي آنان به‌شمار آمده است؛ چنان‏كه انديشمندي يهودي يحيي‌بن‌زكريا را با اين ويژگي مي‏ستايد كه كان يبكي من غير ذنب و امير مؤمنان، علي در پاسخ مي‌فرمايد:
    آري، يحيي چنان بود؛ ولي محمد به درجاتي بالاتر از آن دست يافت. يحيي‌بن‌زكريا در زماني مي‏زيست كه نه جاهليتي وجود داشت و نه بتي در كار بود؛ ولي به محمد در سن كودكي و در ميان بت‏پرستان و حزب شيطان، حكم الهي و فهم و آگاهي داده شد، و هرگز گرايشي به بت‏ها در او پديد نيامد. ... آن حضرت نيز، بدون آنكه جرم و گناهي از او سر زده باشد، از خشيت خدا چندان مي‏گريست كه جايگاه نمازش مرطوب مي‏گشت.
    نيازي نيست كه در اينجا از چگونگي گريه‏هاي معصومان و ناله‏هاي شبانة آنان بيش‌از‌اين سخن بگوييم؛ زيرا «مادح خورشيد مداح خَود است / كه دو چشمم روشن و نامرمد است». آنچه بايد بيشتر بدان بپردازيم، اين است كه همين مسئله برخي را به تأمل دربارة عصمت معصومان واداشته و گاه بهانه‏اي براي انكار آن به دست داده است. براي نمونه، سخن يكي از نويسندگان معاصر را ـ هر‌چند سخن تازه‏اي نيست‌ ـ از‌نظر مي‏گذرانيم:
    [بايد] دركي معقول‏تر از عصمت به ميان آيد و پذيرفته شود كه انسان بي‏گناه وجود ندارد؛ همه با ابليس درگيرند؛ همه محدوديت و كاستي دارند و تعهدشان در اين حد است كه مدام بخواهند به صورتي نسبي پيش بروند و خود را تعالي بدهند. انبيا همواره در چالش اخلاقي و معنوي بودند و مي‏كوشيدند. پيغمبر ما به گفتة خود، هر روز صد مرتبه توبه و استغفار مي‏كرد: انه ليغان علي قلبي و‌اني لاستغفر اللّه‏ كل يوم مائة مرة، و بر اساس صريح آيات، گناهاني داشت كه نيازمند آمرزش آنها بود. آن‏همه راز و نياز پرسوز‌و‌گداز از پيغمبر و علي‌بن‌ابي‌طالب و علي‌بن‌الحسين كه از گناهانشان مي‏ناليدند، ادا‌و‌اطوار و نمايش براي ديگران نبوده؛ واقعاً احساس گناه مي‏كرده‏اند و در كار خودسازي و سلوك بوده‏اند. پس مردمان هم طبيعي است كه گناه بكنند. گناه در طرح خلقت آدمي مندرج است و زندگي انسان در اين سياره هرگز بدون گناه قابل تصور نيست. بنابراين، اين‏همه مقدس‏مآبي و زهدفروشي نيز لازم نيست. به تعبير حافظ: «جايي كه برق عصيان بر آدم صفي زد / بر ما چگونه زيبد دعوي بي‏گناهي».
    اين جملات در‌بر‌دارندة سخنان حقي است كه از آن، معناي باطلي قصد شده و به نتيجه‏اي ناميمون انجاميده است. ما نيز مي‏پذيريم كه «همه با ابليس درگيرند»، اما بر اين باوريم كه معصومان در اين درگيري همواره پيروز ميدان بوده‏اند. آري معصومان «همواره در چالش اخلاقي و معنوي بودند»، اما به توفيق الهي هيچ‏گاه نلغزيدند.
    اين نكته نيز قابل پذيرش است كه «آن‌همه راز و نياز پرسوز‌و‌گداز... ادا‌و‌اطوار و نمايش براي ديگران نبوده؛ واقعاً احساس گناه مي‏كرده‏اند». انديشمند بزرگ شيعه، مرحوم اربلي (متوفاي 692ق) يكي از كساني است كه بر اين حقيقت تأكيد ورزيده و به گفتة خود، با تأمل در آن و با عنايات امام موسي‌بن‌جعفر به نتايج ارزشمندي دست يافته است. گناهي كه معصومان راه گريزي از آن ندارند و براي جبران آن ناله سر مي‏دهند، آلودگي به محرمات الهي نيست؛ بلكه هركه در آن درگه مقرب‏تر است، معيار دقيق‏تري را براي سنجش تخلفات خود در نظر مي‌گيرد و چيزي را گناه مي‏شمارد كه ديگران به‌سادگي از كنار آن مي‏گذرند. با مثالي ساده بر روشني مطلب مي‏افزاييم. چه‌بسيارند كساني كه از قضا شدن نماز واجبشان اندوهي به خود راه نمي‏دهند و كم نبوده‏اند تقواپيشگاني كه از به‌جا نياوردن نمازي مستحبي ناله سر داده‏اند، و اين زنجيره همچنان ادامه دارد و هيچ‏گاه پايان نمي‏پذيرد. هر‌چه بر معرفت و محبت رهرو راه خدا افزوده شود، بار سنگين‏تري بر دوش خود احساس مي‏كند و بيش‌از‌پيش بر كوتاهي خود در انجام وظيفه ـ آن‏چنان‌كه شايستة پروردگار است‌ ـ پي مي‏برد. سخن را با كلامي از مرحوم اربلي ـ ‌كه از زاويه‏اي ديگر بر احساس گناه معصومان نظر انداخته است‌ ـ پايان مي‏دهيم:
    پيامبران و امامان ـ ‌كه سلام خدا بر آنان باد‌ ـ همواره در ياد خدا به سر مي‏بردند و در بالاترين مراتب قرب الهي ره مي‏سپردند و پيوسته در اين انديشه بودند كه مبادا لحظه‏اي از ياد او غافل گردند. پس هرگاه اندكي از اين مرتبة والا فروتر مي‏آمدند و از‌سر نياز به اموري چون خوردن و آشاميدن، روابط زناشويي و يا حل و فصل مسائل اجتماعي روي مي‏آوردند، اين را گناهي بزرگ براي خويش مي‏شمردند. استغفار و توبة آنان نيز از چنين اعمالي بوده كه خودداري از آنها شايستة محبان و مقربان درگاه الهي است. بر اين اساس است كه پيامبر اكرم مي‌فرمايد: حسنات الابرار سيئات المقربين؛ «چه‌بسا اعمالي كه براي نيكان پسنديده و براي مقربان ناپسند است».

سایت رسمی

مرکز آموزش مجازی ونیمه حضوری موسسه امام خمینی بلوار امین 20متری گلستان پلاک 27

Daftar.ictu@qabas.net

(+98)25-32908193

Site::public.tanke_you_message